مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

76

زينت المجالس ( فارسى )

بهمن ظهور يافته بود حمل نبود بل علتى بود و آن صندوق در روى آب ميرفت تا روزى گازرى بجهة شستن رخت و مصفا نمودن اثواب بكنار دجله آمده صندوق را ديده خويش را در آب انداخت و صندوق را گرفته پوشيده و پنهان به خانه آورد و سر آن را برگشوده ديده‌اش بديدار كودكيكه فر بزرگى از جبين او ميتافت روشنى پذيرفت و بر جانب راست كودك نگريسته ديد مشتى از طلا بر سر هم ريخته‌اند و بر طرف چپش دراهم نقره و بر بالينش دانهء چند از جواهر ثمين در رشته كشيده و در آن ميان ياقوتى بود كه در شب تار ميتافت گازر پسر وزر ديده خندان و فرحناك گشت و به‌تربيت و پرورش او پرداخته طفل را بداراب موسوم گردانيد اتفاقا زن گازر را فرزندى طفل وفات يافته بود و شير در پستان او باقى مانده همواره در مفارقت آن طفل ميناليد چون آنطفل را ديد محنتش بسرور مبدل شد در پرورشش نهايت كوشش ميكرد تا آنكه داراب بسن رشد رسيد روزى با گازر گفت مرا بخاطر چنان ميرسد كه فرزند تو نيستم چو من در ذات خود حالتى مشاهده ميكنم و علو همتى ملاحظه مينمايم كه آن معنى مناسب حركت تو نيست گازر جوابداد كه لعل خوشرنك از نتيجهء سنك و طلاى پاك از مآثر خاك چرا نشايد كه از من درويشى مانند تو بلندهمتى در وجود آيد داراب گفت دست از اين سخن‌آرائى بدار و صورت راستى با من در ميان آر گازر البته مزاج سخن نگردانيده هم بر آنقول اصرار نمود روزى داراب زن گازر را تنها يافته تيغ از نيام بركشيده بتهديد تمام حال خود از وى استفسار نمود زن گازر از بيم شمشير سرگذشت او را من اوله الى آخره بيان نمود و جواهريكه مانده بود حاضر ساخت و بر زبان آورد كه اين از جملهء اموال تست و ليكن طمع داريم كه ما را محروم نگردانى و از ما دورى نجوئى داراب جوابداد كه حق تربيت شما در گردن منست اگر خداوند قدير توفيق رفيق گرداند حق شما گذارده شود داراب از آن اموال اسباب سپاهيگرى مهيا كرده به خدمت يكى از امراى هماى رفت تا روزى كه هماى بر غرفهء بلند نشسته بعرض لشكر پرداخته بود سواران فوج‌فوج از پيش او ميگذشتند و چون لشكر اصفهان در موقف عرض آمدند نظر هماى بر داراب افتاد نايرهء شفقت مادرى اشتعال يافته عنان تمالك از دست او بيرون برد با يكى از معتمدان گفت اين جوانرا نگاهدار و بعد از عرض لشكر نزد من آر و چون از عرض لشكر بازپرداخت پسر را پيش خود طلبيده از نام و نسب او پرسيد داراب آنچه آنزن گازر